تبليغاتX
د ر خــو ا ب و بـیــد ا ر
به جنون خواب و دیوانگی بیداری

باید برایت بنویسم.همه اش را.از همان موقع که تو بغض شدی و من زار زدم.از همان موقع که عصبانیت ات حرمت دهانت را دزدید و رفاقتمان را فراموش کردی.از همان موقع که قلب من برای ِ قضاوت تو به شماره افتاده بود.باید برایت بنویسم که چند سال پیر شده ام.آه های پی در پی ام از کجا آمد.چروک ِ پیشانی ام چطور نقش بست.قلبم از کجا تیر کشید.فقط میترسم الفبا کم بیاورد در برابر این همه نوشتن.

باید برایت بگویم که من بودی.برای ِ من، من بودی.می فهمی این یعنی چه؟یعنی درد و غم و شادی و خنده و گریه ات، درد و غم و شادی و خنده و گریه ی من بود.اینطور ساده رفتن،اینطور ساده بریدن،اینطور ساده فراموش کردن جسارت می خواهد.هرچقدر هم که حالت بد باشد.هرچقدر هم که درد داشته باشی.

باید برایت درشت بنویسم که این رفاقت حرمت داشت.اسطوره اش اگر تو بودی برای ِ بودنت بود، نه برای ِ ویژگی خاصی،یا تاجی،نشانی،درجه ای...چون بودی اسطوره شده بودی برای من.

الفبا کم نیاورده....من کم آورده ام برای نوشتن.همیشه همینطور بوده...وقتی فکر می کردم کلی حرف دارم برایت،واژه هایم می ریخت توی ِ گلو و خفه ام می کرد...

همین اندک اش باید کافی باشد تا بفهمی چقدر سخت گذشت برای من.چقدر سخت گذشت که واژه هایم را محکوم کردی و نشستی و تنها قضاوت ام کردی و تا من خواستم حرف بزنم گفتی مهم نیست...

رفیق جان مهم است! تنها کمی درک و شعور ِرفاقت می خواهد ...

+تنها یک نفر "مخاطب" است.

+اگر سر درنیاوردی،سعی نکن سر در بیاوری!!

+  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 22:53  به قلم زهرا منصف  | 

 مرگ لهجه ى خوش شبانه هايم بود،تمام زندگى ام به مصادره ى درد رفته است و من امشب تب دارم...

+  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 1:6  به قلم زهرا منصف  | 

نگاه ها گاه می درند من و تو را.گاه هضممان می کنند و گاه می مانیم روی دلشان.تهوع می شویم برای ِ حالشان و بالا می آورند ما را.مثلاً همین دیروز در کافه که نشسته بودیم، مردی زل زده بود به دست هایمان و داشت بالا می آورد ما را.من دست هایت را بیشتر فشار میدادم و او بیشتر بالا می آورد.یا وقتی از کافه خارج شدیم،کافه چی مثل ِ یک فالوده ی ترش و شیرین هضممان کرده بود.

می دانی؟گمان می کنم من و تو از عجیب ترین مخلوقات ِ این دنیا باشیم.آخر نگاه ها گاه می درند ما را.من و تو را...

ما تنها کار ِ عجیب مان خیره نگاه کردن به چشم های ِ یک دیگر است.گاه آنقدر با هم سلانه سلانه راه می رویم که مردم گمان می کنند تانگو می رقصیم و ما را بالا می آورند...

من که مکث می کنم و تو راه می روی.من که نگاه می کنم و تو راه می روی.من که خیره می شوم و تو راه می روی...تو چه مردانه راه می روی...یادم باشد از پشت،از راه رفتنت فیلم بگیرم و وقتی خواستم دیوانه شوم هی نگاهش کنم...هی و هی و هی...اصلا تو باید راه بروی...تو باید راه بروی و من از پشت نگاهت کنم که چه دیوانه کننده قدم از قدم می کّنی و میگذاری روی ِ زمین...

دیوانه که بشوم همینطور می نشینم وسط پیاده رو  و نگاه می کنم که داری راه می روی...نگاه ها مرا بالا می آورند و تو دیوانه ام می کنی با مردانگی ات...

به خانه که رسیدیم تو باید سیگارت را آتش کنی و بنشینی لبه ی تخت و زیر چشمی خیره شوی به لاک ِ قرمزی که کشیده ام روی ِ ناخن هایم.بعد انگشتت را از تخت بکنی و بیاوری سمت ِ انگشت های ِ من و دوباره پشیمان شوی و بچسبانی سر ِ جایش...

لاک ِ قرمز ِ ناخن هایم بغض می کند و تو سیگارت را فشار میدهی در جا سیگاری و دستت را از تخت می کنی و میگذاری روی ِ دست هایم.لاک ِ قرمز ِ ناخن هایم بغض اش را می بلعد و یاد تهوع ِ نگاه ها می افتد و دست هایت را بیشتر فشار می دهد...

دست هایمان از هم کنده می شوند و تو زیرسیگاری ات را خالی می کنی در سطل زباله...میگذاری اش روی ِ میز و برمیگردی به اتاق و خودت را رها می کنی روی ِ تخت...نفست را هل می دهی توی ِ هوا و هوا بوی ِ تلخ ِ سیگار می گیرد...من نگاه ات می کنم و در چشم هایت باله می رقصم...

هفتمین روز  از بهمن.زهرا


+  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 12:26  به قلم زهرا منصف  | 

یاد ِ بودن ها و ماندن ها بخیر

بی صدا لبخند خواندن ها بخیر

یاد شادی، یاد ِ شوق و یاد ِ شور

چشم ها و آرز وها دور ِ دور

یادِ دلبستن به اسمِ یک رفیق

یک رفیق ِ ساده و خوب و شفیق

یاد ِ تک بیت ِ حضور ِ چشم ها

بغض های ِ گیج و گه گه خشم ها

یاد ِ یک اسطوره ی ِ بی حد و مرز

آن تصدق گفتن ِ یک مرد ِ محض

یاد ِ شوخی های ِ قربانت شوم

غش غش ِ تا آسمان یارت شوم

فصل ِ شوخی فصل ِ خنده فصل ِ عشق

مهربانی تا ابد تا مرز ِ عشق

 

خوب بودیم و هوا خوش بود و بس

خنده ها از عمق ِ دل ها بود و بس

 

ناگهان طوفان ِ غم ما را گرفت

شومی ِ جغد ِ سحر ما را گرفت

جمعه ها هر جمعه ها ماتم سرا

شب شب ِ بغض و افولی بی صدا

آن رفیقان ِ خوش و آن روزها

بار می بستند به شهر دردها

درد ها را ماتم شب ها بود

هق هق چشمان نا پیدا بود

شب شب ِ ماتم سرا و نیستی

بی صدا باریدن یک دوستی

 

کاش و ای کاش از برای ِ خنده ها

آن تصدق گفتن  و اسطوره ها

 

زهرا.ششمین روز از بهمن90

 

 

+ خوب می دانم که پر از اشتباه است .

+ برای تمام ِ رفیق هایی که رفتند و آنهایی که هنوز ماندگارند.

 

+  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 13:55  به قلم زهرا منصف  | 

و دست های ِ تو امید ِ استجابت ِچشم های من بود.بغض را که نمی شود بلعید.نمی شود محو کرد.بغض را باید شکست.شوری اش باید برسد به لب هایت.خیسی اش به گونه ها...

و دست های ِ تو...امان می دهی بنویسم یا همینطور هی بغض می بافی برایم؟ دلت میخواهد زار بزنم؟ خوب بلدم این کار را.خوب بلدم تار کنم چشم هایم را...تکان دهم شانه هایم را...

و دست هایت، استجابت ِ دردی عمیق بر روح ِ نیمه زنده ی من بود. بغض ها را باید دانه دانه باران کرد.بر زمین ِ گونه ها بارید. گل های ِ ریز پیراهن را سیراب کرد...

تو و آن دست هایت...

من باید دوام بیاورم.حتی اگر تمام ِ پنجره ها صدای ِ هوهوی جغدها را به اتاقم برسانند.

یادم نمی رود که سرد بود...بینی ام سرخ بود و تو ریز میخندیدی...یادم نمی رود برف بود...من لیز میخوردم و تو اضطراب می شدی...یادم نمی رود که بغض بود...دانه دانه باران می شد.

من صبورم...اما بغض را که نمی شود بلعید.نمی شود پنهان کرد.چشم ها استجابت ِ واژه های ِ بغض اند گهگاه...

تو اما دست هایت...

سوسوی شبانه ای بود برای من...استجابت ِ گنگی افول...حوالی ِ دردهای ِ گنگ...حجامت ِ بغض های من...

و دست های ِ تو لمس ِخورشید بود در آستانه یِ ظلمت...

شب. پنجمین از بهمن. زهرا

+ دلم برای فاز سیال.کوریون.بهمن. جام امید در همه ایام زهر داشت.فیلسوفک.میس پینک . لبخند؛سر خط  و تمام آنهایی که رفته اند تنگ است...
+ میترسم بلاگ ها را باز کنم، شاید خداحافظی دیگری در پیش باشد...
+ غزل تو چرا؟؟
+  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 21:29  به قلم زهرا منصف  | 

و من چه بی صدا می شکنم

وقتی...

     بُگذریم!

اینطور بهتر است

حالا هر تکه ام دوستت دارد...

زهرا.مهر 89

+  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 17:16  به قلم زهرا منصف  | 

 
POWERED BY: Zahra Monsef