دارم فکر می‌کنم که توی فید کدام آدم‌ها مانده‌ام هنوز. چند نفر اشتباهی از اینجا گذر می‌کنند. کدام از ما هنوز همدیگر را به یاد داریم. چه سال‌هایی... چه سال‌هایی که به ترس و تصویر همدیگر را به زندگی هم راه می‌دادیم و از خودمان برای هم می‌نوشتیم. 

+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۳/۱۵ساعت 19:35 توسط زهرا منصف |

از ما هیچ نمانده و از من تنها چند حرف بر زمین افتاده. زیر سایه ی آن درخت سپیدار...

+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۲/۰۶ساعت 10:35 توسط زهرا منصف |

دست برده ام به گذشته و رسیده ام به اینجا. به خودم. به کلمه، که یگانه وطنم بود....

+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۷/۱۸ساعت 14:14 توسط زهرا منصف |

رجوع به گذشته یادت می آورد بارها پوست انداخته ای...

+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۰۶ساعت 11:13 توسط زهرا منصف |

بازگشت به کلمه... به نوشتن. به حضور میانِ قصه های خیالی...

+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۲/۲۳ساعت 12:54 توسط زهرا منصف |

مرا یادت می آید؟ کمی از من بگو... به من..

+ نوشته شده در ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ساعت 21:22 توسط زهرا منصف |

دست خودم را گرفته ام. تویِ تمام روزهای بیست و سه سالگی دست خودم را گرفته ام و لبخند می زنم. خسته که می شوم سرم را می گذارم روی شانۀ خودم و چشم هام را می بندم. کم که می آورم با خودم حرف می زنم و خودم را آرام می کنم. روز که می شود به خودم تبریک می گویم برای شروع یک روز خوب و شب که می شود از خودم تشکر می کنم بابت این همه تلاش از صبح تا شب. راستش رابطه عجیبی با خودم پیدا کرده ام. خودم را بیشتر از پیش دوست دارم و این حاصلِ اعتماد کردن به دیگران و جا خالی دادن دیگران است. چند روز پیش تویِ کتابفروشی چشمم به جمله ای خورد که روی جلد یک کتاب نوشته بود: در جهان تنها یک قلب است که برایِ تو می تپد، و آن قلب خود توست. من به شدت به این جمله یقین دارم. یا به قول ژان آنویِ عزیز تویِ نمایشنامۀ آنتیگون: آدمی تنها به خودش وفا دار است و بس. هرچند این را بگویم که این مسئله حسابی با غرور فرق دارد. با خود برتر پنداری فرق دارد. با آدم حساب نکردن دیگران فرق دارد. معنی اش فقط این است که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت از دیگران هیچ انتظاری نداشته باش. و اینکه من به شدت به این اعتقاد پیدا کرده ام که عامل خوشبختی و بدبختی هر انسانی صرفاً خودِ خودِ آن شخص است و دیگر هیچ. راستی گذشته ها گذشته. می شود بیایید قول بدهیم که گذشته ها را فراموش کنیم؟ هرقدر که تلخ و مسخره باشند... هرقدر... لطفا.

+ نوشته شده در ۱۳۹۳/۱۰/۲۵ساعت 10:36 توسط زهرا منصف |

هنوز هوا گرگ و میش بود که از کانکس بیرون زدم. سرد بود. همیشه اوایل بهمن این طور سرد می شود. بعدش چندروزی برف می گیرد و همه جا را سفید می کند. چند روزِ بعدِ بهمن سرما قفل می شود به روزها. برف ها یخ می زنند و بدترین روزهایِ زمستان همین روزهاست. بیشتر کارگرها رفته اند مرخصی. من مانده ام و محمود و چندتایی کارگر بومی. روز اینجا آکنده از صداست و شب که می شود انگار زمین می میرد. شاید اگر شب ها گوش تیز کنی صدای باد را بشنوی که ابرها را جا به جا می کند. 

خواستم صورتم را با آبی که تویِ دبه بود بشویم. اما، هوا سرد بود و نمی ارزید. کلاهِ اُور کُتم را انداختم رویِ سرم و دو بندی که از گوشه های کلاه بیرون آمده بود را پایین چانه ام محکم کردم. هنوز شک داشتم که می شود یا نه. اما کاری جز این نمی توانستم بکنم. دیشب که به محمود گفتم در جوابم گفت خریت است. اما من شانه بالا انداختم و گفتم این طور جواب می دهد! بعدش تشکم را پهن کردم و لحاف را تا روی سرم بالا کشیدم و تا همین صبح خوابیدم. 

قدم که برمی دارم گِل های خشک زیر چکمه هایم می شکند. صدایش سکوت ِ گرگ و میش صبح را بر هم می زند. اما خوب است. حس می کنم تنها نیستم و همین برای من دلگرمی است. قدم هام را تندتر می کنم و زیر لب می خوانم: 

 سر دو راهی یه قلعه بود، یه خشت از مهتاب و یه خشت از سنگ، سر دو راهی یه قلعه بود یه خشت از شادی و یه خشت از جنگ... یکدفعه از پشت سرم صدایی می شنوم. قدم هام را آهسته می کنم و پشت سرم را نگاه می کنم. چیزی دیده نمی شود. خورشید هنوز بیدار نشده و من نه چراغ قوه ای دارم و نه فانوسی. روی پایم می نشینم و کمی صبر می کنم. گوش تیز می کند که دوباره صدا را بشنوم. صدایی نمی آید... یاد حرف محمود می افتم که می گفت خریت است. اما پشیمان نیستم. زود است برای پشیمان بودن. بلند می شوم و قدم هام را تند می کنم. تند تر. جوری که انگار دارم می دوم. می دوم. بیشتر. جوری که به نفس نفس می افتم... پایم گیر می کند به یک گل خشک شده که بدجوری برآمده. می افتم روی دست هام. هول برم می دارد. زود بلند می شوم و خودم را تکان می دهم. قبل از گرگ و میش باید برسم و کار را تمام کنم. قدم هام را تند می کنم. اما سینه ام خس خس می کند و انگار دیگر نمی توانم نفس بکشم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۹۳/۱۰/۱۷ساعت 10:38 توسط زهرا منصف |


گاهی ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺒﺨﺸﯽ، ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺎﺯﻡ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ باشن!


خنده و فراموشی
میلان کوندرا 
+ آخ از این جمله... آخ...


گره خورد به: خالیِ نبودنت
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۲۹ساعت 21:47 توسط زهرا منصف |



مرا در پرسونا بخوانید...

+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۲۱ساعت 20:44 توسط زهرا منصف

می دانی، روی تمام هفده های دنیا حساس شده ام. هفده ساعت خواب. هفده دی. هفده مهر. هفده آذر. هفده بهمن. حرف های زیادی دارم برایت. حرف های زیادی دارم که خوب می دانی و به قول تو نوشتن اش این جا درست نیست. اما دلم می خواست هفده ها بهتر بودند برای ما. بهتر از این اتفاق هایی که افتاد توی هرکدامش...
دیشب خسته بودم، دیشب خیلی خسته بودم. بعدش توی همان خواب و بیداریم خسته تر شدم. یک طور عجیبی از درون فرو ریختم. انگار کسی آخرین ذره های امید را از زیر ناخن هام کشید بیرون و انداخت دور. تمام انگشت هام درد می کرد. سرم درد می کرد. تنم درد می کرد و توی همان حالم، بی اراده، اندوهم را می ریختم روی گونه هام، روی بالش، لابه لای موهام...
می دانی، اتّفاق رفتن به این سادگی ها نیست. اتّفاق نماندن، نبودن، نبودن، نبودن، به این سادگی ها نیست که نوشته می شود. اتفاق رفتن شبیه فاجعه است. اصلن یک نوع فاجعه است که هیچ جوره نمی شود جلوی بحرانش را گرفت. اتَفاق رفتن تکه ای از روح را می برد، تن را بی وطن می کند و آدم برای همیشه در غربت می ماند. مثل اینکه کسی از درونش هجرت کرده باشد. هجرت، نه مسافرت. یعنی رفته که دیگر نیاید. یعنی رفته که دیگر نیاید. یعنی رفته که دیگر نیاید و اگر تا آخر دنیا برایت بنویسم "یعنی رفته که دیگر نیاید"، هجرت کرده باز نمی گردد..
 من بی وطن شده ام.. تن م بی وطن شده است.. خیالم بی وطن شده است..
و بی وطن، دیگر در تنِ خودش هم آرامش ندارد.
 

 

دونقطه: بعداز این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم

شهر ویران گشته، فرماندار می خواهد چه کار ؟!

-اصغر عظیمی-

 


گره خورد به: خالی ِ نبودنت, تنِ بی وطنم
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۱۸ساعت 10:39 توسط زهرا منصف |




همان روزی که خدا تویِ گوش ِ جهان لالایی بخواند و جهان تویِ آغوشِ خدا خوابش ببرد..


گره خورد به: خوبیِ خدا
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۰۴ساعت 23:44 توسط زهرا منصف

بلند که شدم سرم گیج رفت و افتادم زمین. بعدش نفهمیدم چه شد. از خواب که بیدار شدم هنوز نا نداشتم. دست هام میلرزید و توان ایستادن رویِ پاهایم را نداشتم. خودم خوب می دانم دلیلش چیست. خودم خوب می دانم که باید بکنم بیندازم دور این همه امید را.. باید خلاص کنم خودم را. همین.
هنوز دست هام میلرزد و تا میخواهم بلند شوم چشم هام سیاهی می روند. یک بغض ِ لعنتی چنگ می اندازد به حنجره ام. باید بروم خودم را گم کنم. باید بروم خودم را گم کنم و برای ِ یک مدت طولانی هیچ خبری از خودم نداشته باشم.


گره خورد به: حماقت وارگی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۰۴ساعت 19:1 توسط زهرا منصف

 
 
 
 
دونقطه: 

عشق یعنی تو را کسی از دور

به خیابان بی کسی بکشد

مثل دستی که حجم مُردن را

شکل یک بوته اطلسی بکشد

-علیرضا آذر-


گره خورد به: نامه هایی برایِ آینده
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۰۴ساعت 10:41 توسط زهرا منصف |

مطالب قدیمی‌تر