...همه اش این که، من به طرز هولناکی تمام شده ام. 
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۲۹ساعت 23:50 توسط زهرا منصف |


حالا تو خیال کن من مثل شهری شده ام که آدم ها قرن ها پیش ترک ش کرده اند. که دیگر پرنده ای توی آسمان ش پر نمی گیرد. صدای خنده ای توی خلوت شب ش نیست. چلچله ای روی درخت نارون ش نمی نشیند. آواز نمی خواند. یا اینکه دیگر کسی توی پیاده رو اش قدم نمی زند، شعری را میان لب هاش زمزمه نمی کند. خیال کن قدر عصرهای بارانی پاییز گرفته ام. قدر غروب های خاکستری جمعه دلگیرم. قدر پنج شنبه های گورستان امام زاده طاهر خلوت ام. قدر شعر خواندن های سر مزار شاملو پر از ماتم ام. شبیه رد خاطره ام، روی طاقچه های خاک گرفته ی خانه های قاجاری. بوی نا گرفته ام، مثل کوچه های خاکی سال های کودکی. شبیه نبودن م، مثل تصویر گم شده ی مادربزرگ توی آینه. اصلن تو خیال کن باد شده ام، توی شب، پیچیده ام لای موهای زنی. ابر شده ام، توی زمستان، باریده ام روی دیواری کاه گلی. غربت شده ام، ریخته ام توی دل یک مسافر. سکوت شده ام، جا مانده ام روی لب های ِ یک مرد. هجرت شده ام، خودم را برده ام تا ناکجا، خودم را گم کرده ام. اشک شده ام، ریخته ام روی چادر مادری. یا اینکه خیال کن عشق بوده ام، ماسیده ام توی دلی، شده ام نفرت. لبخند بوده ام، ترسیده ام، شده ام اخم. فریاد بوده ام، هراس داشته ام، شده ام خفقان. شور بوده ام، سرکوب شده ام، شده ام انزوا. شده ام سکون. شده ام نبودن... اصلن انتهای همه ی این خیال ها فقط همین را خیال کن که من شبیه شهری ام که آدم ها قرن ها پیش ترک ش کرده اند. که دیگر پرنده ای توی آسمان ش پر نمی گیرد...




دونقطه: آن روز هم که دست های تو ویران شدند،
باد می آمد...

_ فروغ فرخ زاد _


*عنوان: شعری از فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۲۲ساعت 10:6 توسط زهرا منصف |


مثلن کنار ساحل باشد. شب باشد. هی موج بیاید بخورد به سنگ ها. هی صدای باد بپیچد توی گوش م. هی دلم تنگ شود. چشم بدوزم به دریا که آرام است و مضطرب. چشم بدوزم به تو که ساکتی. به حرف های ِ توی ِ خیالم فکر کنم. به دریا فکر کنم. به موج فکر کنم. به ماهی ها فکر کنم که حالا خواب اند یا بیدار. به موج هایی فکر کنم که نیامده می روند. سنگ بردارم. بپرانم روی آب. شلپ صدا دهد. بعد من لبخند بزنم. تو ساکت باشی هنوز. مثلن شب باشد. هی موج بکوبد به سنگ ها. صدف ها روی ماسه ها تردید ماندن داشته باشند. آب صدف ها را ببرد با خودش. بیاورد با خودش. به نور ِ فانوس دریایی چشم بدوزم. به صدای ِ موج فکر کنم. به هیاهوی پشت ِ سرمان. به هیاهوی ِ شهر. به هیاهوی ِ خیال م اصلن. که مثلن هی موج بیاید بخورد به سنگ ها. مثل همیشه رضا یزدانی بخواند. فروغی بخواند بعدش. فرهاد بخواند بعدترش. بعد سهیل نفیسی بخواند و من با سهیل نفیسی بخوانم. تو ساکت باشی هنوز. که مثلن همه اش تاریکی باشد. که فقط نور فانوس دریایی باشد. که من به آدم هایی فکر کنم که آب با خودش برده. که دیگر نیاورده. که بلند بخوانم " شب ها که دریا می کوفت سر را، بر سنگ ساحل چون سوگواران ". که دریا سرش را بکوبد به ساحل. صدای ِ موج بیاید. تو ساکت باشی هنوز. من سنگ بپرانم روی ِ آب. بخوانم " غمگین تر از ما هرگز نمی دید، چشم ستاره در روزگاران". هی موج بیاید بخورد به سنگ ها. هی صدای ِ باد بپیچد توی گوش م. هی دلم تنگ شود... مثلن کنار ساحل باشد. شب باشد. تو ساکت باشی هنوز...



دونقطه: صدا نیست.
.
.
آب از نفس افتاده است.
_ سهراب سپهری_


+این متن با دیدن عکس مجتبا ناطقی نوشته شد
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۲۰ساعت 16:19 توسط زهرا منصف |


می گویم "شب ها آدم شبیه غم می شه. یه غم بزرگ" بعدش سه نقطه می گذارم آخر جمله و بغض م می رسد به چشم هام. چند دقیقه بعد می نویسد "چرا غم؟ چرا اینقدر غمگینی تو؟" اشک هام رسیده اند روی گونه ام. سر خورده اند تا روی گردن م. گم شده اند لا به لای موهام. می نویسم بی خیال و یک دونقطه پرانتز می گذارم و دوباره بغضم می شکند. می پرسم "آخرین باری که گریه کردی کی بود؟" این اولین بار است که این سوال را از کسی می پرسم. چند دقیقه بعد می نویسد " یادم نیست". به این فکر می کنم چه خوب است که آدم یادش نباشد آخرین بار کی گریه کرده است. چه خوب است آدم اینقدر خوب باشد که زود به زود سراغ گریه نرود. می پرسد "تو چطور؟" دوباره یک دونقطه پرانتز می گذارم و می نویسم "بخواب". من هنوز دارم گریه می کنم. همینطور بی اراده. انگار که بغض هام دست خودم نباشد و پی در پی برسد به چشم ها. سر بخورد تا گردن م. گم شود لا به لای موهام. انگار که زنی غمگین درون من باشد که شب ها از خواب بیدار شود. شروع کند به زنجموره کردن. شروع کند به هق هق کردن. اشک ش بند نیاید. بغض ش توی ِ گلوش دوام نیاورد و یک ریز زار بزند. می نویسد " فکر کنم الان داشتی گریه می کردی، نه؟" بی معطلی می نویسم "نه". دوباره می پرسد که " پس کی؟ و چرا؟". زن درون من بغض ش این بار شدیدتر می شکند. صداش را زیر بالش خفه می کند و زنجموره اش را بی صدا اشک می ریزد. می نویسم " گریه آدمو آروم میکنه. شب ها گریه خوبه. شب هایی که آدم شبیه غم می شه. یه غم بزرگ...". زن درونم ساکت می شود. توی تاریکی چشم می دوزد به نقطه ای که پیدا نیست. اشک ش را پاک می کند. بغض بعدی اش را فرو می دهد توی گلو. موهاش را از روی پیشانی ش می زند کنار. می نویسد "نکن این کارها رو دختر خوب. شب بخیر" . زن درون م انگار که غم نشسته باشد توی ِ چشم هاش. انگار که به غم عادت کرده باشد دیگر. انگار که دیگر نای ِ زنجموره نداشته باشد. یک قطره اشک از گوشه ی چشم ش میسرد رو بالش. چشم هاش را می بندد. به این فکر می کند
 چه خوب است که آدم یادش نباشد آخرین بار کی گریه کرده است. چه خوب است آدم اینقدر خوب باشد که زود به زود سراغ گریه نرود. بعد یادش می آید شب ها آدم شبیه غم می شود اما. یک غم بزرگ...



بازنشر این یادداشت در لینک زن

+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۱۷ساعت 23:56 توسط زهرا منصف |



آدم گاهی دلش می خواهد خودش را بردارد و برود...

+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۱۶ساعت 14:57 توسط زهرا منصف


روز شلوغی بود. من بین آدم هایی نشسته بودم که دور بودم ازشان. خیلی دور. سعی می کردم لبخند بزنم. سعی می کردم خودم را مشغول کادر بندی های زپزتی کنم که مدام دست یکی توش پیدا می شد، یا نوک بینی یکی دیگر یا اصلن بعد چند ثانیه تمرکز روی سوژه، یکی بی خبر می آمد توی کادر و همه چیز به هم می ریخت. سعی می کردم به آدم هایی فکر کنم که از پنجره ی کافه پیدا بودند و از خط کشی عابر پیاده با احتیاط می گذشتند. سعی می کردم توی کافه نباشم. حواس ِ بودن م را پرت کنم از خودم. بغض هام را لابه لای شلوغی گم کنم و به این فکر کنم که من دورم. من دورم و باید توی ِ همان دور بودن م بمانم...
کاش می شد یک طوری گفت که غربت توی ِ شلوغی بدترین نوع ِ غربت است. یک طوری که بفهمی از چه حرف می زنم...



چشم های گلاره. دست های نسرین. صدای گلاره که گفت انگار صد سال ندیده بودم ت... صدای نسرین پای گوشم که آروم می گفت عزیزم.. چشم های ِ نسرین که می خندید.. چشم های گلاره.. دستای گلاره.. خستگی های گلاره.. خستگی های ِ گلاره..

برای گلاره نوشتم: 

باید به خستگی بگویم دست از سر تو بردارد
باید تنهایی ت را بردارم و از دنیا بیندازم دور
باید غربت چشم هات را پاک کنم
این همه بغض نگاه ت را
این هزار سال نبودن پیش خودت را...

.
.
باید تو را به پرنده ها سپرد چند روزی
و بهشان گفت که از چشم هات، برایت آواز بخوانند..
این همه کسالت ِ پشت ِ خیال ت دارد شبیه هجرت می شود
باید به عشق گفت که تو را در آغوش بگیرد
کمی برایت لالایی بخواند
خواب ت کند دور از این همه درد
خواب ت کند توی ِ آغوش ِ آرامش
تو را به تو برگرداند
به چشم هات
به لب هات
به دستان ت 
به کلمات ت.. به کلمات ت گلاره..
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۱۴ساعت 17:12 توسط زهرا منصف |

توی سرم باران می بارید. نرم نرم می خورد روی خاک ِ خاطرات ِ هزار سال پیش. توی ِ سرم بوی نا پیچیده بود. توی ِ چشم هام نسیم می وزید. پلک هام را به هم می زد و یادم می آورد شبی پشت ِ دیوار ِ بغض ها و تردید های اولین روزهای ِ بیست و یک سالگی، خیال م جا مانده بود پیش ِ خنده های کسی که تنها سایه اش پیدا بود. توی ِ گوش هام صدای چند زن پیچیده بود که لالایی می گفتند برای شب. عطرِ بهار نارنج می آمد و دلتنگی من برای تو، دلتنگی تو برای من، دلتنگی تمام آدم های این جهان برای هم، توی ثانیه هام تکرار می شد. میانِ فاصله ی هر تیک تا تاک. 

... شاید همان اول باید از دویست و هفتاد و هفتمین روز سال برایت حرف می زدم. شاید همان اولین روز باید از دست هام برایت می گفتم. از برف هایی که آدم برفی شدند. از خنده هایی که میان لب هام ماسیدند. از چشم های نگران م به آینده. از دلتنگی های هر روزم. از بی حوصلگی هام. کم حرف بودن م. از منی که سال هاست از من بودنش بیرون زده است و رفته نشسته کنارِ دلواپسی. گاهی برای ِ آدم هایی که توی واگن قطار نشسته اند دست تکان داده و گاهی آنقدر از خودش رفته است که صدای خودش را از یاد برده. شاید همان اول باید از منی که روزها خودش را میان کلمات کتاب ها جا می گذارد و کتاب را می بندد و می گذارد توی کتاب خانه، حرف می زدم. باید می گفتم که ممکن است روزی بیاید که تو، توی ِ نگاه من جا مانده باشی و من تویِ اتاق م، بین خط سوم کتابی از اشمیت جا مانده باشم. باید از این حرف های ناگفته ی ِ پشت ِ خیال م با تو حرف می زدم. باید می گفتم که من گاهی از خودش می رود. آنقدر که خودش را گم می کند. کلمات را گم می کند. جهان را گم می کند. آنقدر که دیگر نمی تواند برگردد..



دونقطه: گاهی تخمین می زدم که سرنوشت ما نباید محدود به واقعیت شود، بلکه باید با رویاها، با خیالات غنی شود. خیالاتی که اگر چیزی در خود ندارند، شاهدی هستند بر سرزندگی یک روح؛

_ اریک امانوئل اشمیت _


آلبوم "وکاپلا" رو حتما بخرید و گوش کنید.

ببینیـد: یک تکه از زندگی

+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۱۱ساعت 13:15 توسط زهرا منصف |

ی ک. از همه ی تو، تنها «نبودنت» جا مانده است اینجا. هنوز شب ها، می شود زمزمه ای از صدایت را شنید که می پیچد لا به لای سیاهی شب، می شود تصویری از تو را دید که نقش می بندد توی ِ خیال م. گاهی نگاهت گره می خورد به چشم هام و من یادم می آید وقتی گفته بودی «سلام» من و تنهایی هم دیگر را نشناخته بودیم هنوز. از همه ی تو، تنها من مانده ام در دور ترین خانه ی تنهایی، در آخرین خانه از چهار خانه های پیراهن ت، در شب هایی که می شود کنار پنجره نشست و این همه نبودن را برای ِ سیاهی آن سوی پنجره گریست. از همه ی تو، من مانده ام با من، من مانده ام با واژه ها، من مانده ام با روزهایی که می گذرند و فقط می گذرند..  باید بس کنم. همین روزها باید این حرف های کسالت بار را بس کنم و از این همه انزوای بی سر و ته بزنم بیرون.




د و. توی ِ راهِ برگشت فکرم پی ِ روزهایی بود که گذشت. روزهایی که بدون ِ هیچ لبخندی گذشت. بدون ِ هیچ رفاقتی، خاطره ای، اصلن بدون هیچ تعبیری گذشت. توی ِ راه ِ برگشت به روزهای کمی فکر می کنم که باقی مانده است، به لحظه هایی که باید بیش تر قدر دانست، به روزهایی که زنده می مانم، صبح هایی که ندیده ام، آدم هایی که نشناخته ام هنوز، صداهایی که نشنیده ام، لبخندهایی که نزده ام. توی راه ِ برگشت، فکرم پی ِ کسی بود که توی حقیقت خیلی دور است از من، توی خیال م نزدیک است اما، توی خیالم لبخند می زند. توی ِ حقیقت اما، سرش را به شیشه ی ماشین تکیه داده است و دارد به تنهایی فکر می کند. توی ِ راه برگشت هندزفری را گذاشتم توی گوش م و آرام زمزمه کردم : « ادامه بده به لبخند، به نگاه، به جشن و از همان حرف های ساده بزن... » بعد چشم هام را بستم و سرم را به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به تنهایی فکر کردم.





س ه. باید اعتراف کرد که فیلم چیز خوبی ست. بعد از 21 سال فیلم ندیدن باید اعتراف کرد که آدم حتی می تواند به فیلم اعتیاد پیدا کند. که کوآلا را کلافه کند که برایم فیلم بیاور. که قیافه ی این آدم هایی را بگیرد که مثلن خیلی فیلم دوست دارند و کشته مرده ی فیلم اند : ) بعد از بیست و یک سال فیلم ندیدن می شود با دیدن Twelve Angry Men نگاهش به فیلم دیدن را تغییر داد و مات این ماند: فیلمی که تنها یک لوکیشن دارد و تمام مدت فیلم به گفتگوی میان ِ 12 مرد می گذرد، چطور می تواند من ِ فیلم ندیده ی بی حوصله را به فیلم علاقه مند کند؟

ببینید: غــربت


دونقطه: نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با ریشه ها سخنی نگفت
که بشاید.


_ احمد شاملو _

+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۰۷ساعت 16:31 توسط زهرا منصف |