انگار که حرمت ِ تمام ِ ماجرا بود. چهره اش از سادگی هیچ چیز کم نداشت و لباس هایش همیشه قالب ِ تن اش بودند. عینکش خوب نشسته بود روی ِ چشم هایش و نگاه هایش بی منظور، دنیا دنیا حرف داشت. ثبات اش انگار پر از تحرک بود و واژه هایش مقدس. پرستش برایش مجاز بود، اما عبادت برایش حرام. راه که می رفت یک حجم ِ اصالت را با خود می کشید روی ِ زمین و یک دنیا سوال پخش می شد در ذهن ِ من و این و آن.
نه لعنتی بود نه دوست داشتنی. اما تلخی را زیاد می چشاند به فنجان های ِ خیال. سفت بود در قلب و عمیق بود در احساس. حرمت داشت حرف هایش و رنگ ِ تمام ِ بودنش شبیه ِ نسکافه ی رنگ پریده بود.اسم اش وزن داشت و وقتی صدایش می کردی انگار حرمت ِ تمام ِ ماجرا بود.
سومین روز ِ دی ماه 1390 / ظهر
پ.ن: مخاطب یکی از بچه های بلاگ نویس است.
پ.ن بعد: ندیده ام مخاطب را، همه اش تصور است.
پ.ن دیگر: برای من