گوشی همراه ام به طرز شگفت آوری خراب شده است. چرا شگفت آور؟ دیروز رفتم سراغش تا ببینم آیا کسی سراغی از من گرفته است یا نه. دیدم که خاموش است. این خاموشی در حالتی بود که پنج دقیقه پیش آن را از شارژ جدا کرده بودم. وقتی انگشتم را روی ِ دکمه ی آن/آف نگه داشتم، برای چند ثانیه ای روشن شد و دوباره صفحه اش سیاه شد و غیرقابل کار کردن. گوشی را دوباره گذاشتم توی شارژ و وقتی به 100 درصد رسید شارژر را جدا کردم. به محض جدا کردن شارژر گوشی ام دوباره خاموش شد و دیگر روشن نشد. من همین جا یک تبریک جانانه به شعور و فهم گوشی ام تقدیم می کنم. راستش شگفت انگیزی خراب شدن گوشی اینجاست که گوشی محترم بنده قابلیت تشخیص دارد. از آنجا که دانشگاه تمام شده و کسی به بهانه ی پرسیدن ساعت کلاس یا کنسل شدن فیلدها و یا روز امتحان میان ترم سراغم را نمی گیرد، و از آنجا که کسی از دوستان عزیز میلی به پرسیدن حال من ندارد و ترجیح می دهد از من احوال پرسی نکند تا من مجبور نشوم لبخند بزنم و بگویم که خوبم، و باز هم از آنجا که کسی به عنوان دوست دار، هوادار، معشوق، دوست صمیمی و یا یک چیز توی ِ همین مایع ها ندارم، گوشی ِ فهیم و با شعور اینجانب از آنجا که از دریافت اس ام اس های ِ تبلیغاتی پارک آبی پارس و تخفیف های ِ مارال چرم مشهد و اس ام اس های ِ بی محتوای ِ ایرانسل و خبر تخفیف پوشاک الیاف طبیعی آندیا و قیمت های باورنکردنی فروشگاه امیران و خبرهای ِ کتاب های ِ تازه در شهر کتاب خسته شده بود، تشخیص به خاموشی ابدی و تصمیم به خود کشی گرفت و در یک اقدام پسندیده (از دید من) خود را به خاموشی ابدی سپرد تا من خیالم راحت باشد که بود و نبود گوشی ام فرقی در زندگی ام نخواهد داشت. از همین تیریبون سپاس جانانه ی خود را به شعور بالای گوشی ام تقدیم میدارم. باشد که رستگار شود.
گره خورد به:
شرحیات
+
نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۲۹ساعت 14:20 توسط زهرا منصف
|

مامان سبزی پلو و ماهی درست کرده است. من انارها را دان کرده ام و ریخته ام توی ِ ظرف های ِ پایه دار. دیوان ِ حافظ را آرام می گذارم روی ِ میز و چند تا عکس می گیرم. به یک دقیقه ای فکر می کنم که امشب را طولانی ترین شب سال کرده است. به یک دقیقه ای که می تواند هزارتا اتفاق بیفتد توی هر ثانیه اش. مثلن کودکی متولد شود، کسی عاشق شود توی ِ ثانیه های ِ آخرش، یا مثلن حرفی که ماه ها سر زبان ِ کسی جا مانده است در گوش ِ کسی دیگر گفته شود و بعد یک لبخند بنشیند روی ِ لب ها. یک اتفاق ِ تازه شروع شود و ادامه ی زندگی شبیه ِ یک خوشبختی شود. همین چند ساعت پیش داشتم با کسی حرف می زدم که با آمدنش توی ِ زندگی ام مرا بزرگ تر کرد. به من یاد داد که گاهی باید دنیا را از بالا نگاه کرد نه از رو به رو. به من یاد داد که زندگی همیشه همان روال عادی و روزمرگی های ِ هر روز نیست. به من یاد داد که بعضی از اتفاق ها آدم را از بین می برد، بعضی اتفاق ها آدم را محو می کند توی ِ خودشان و بعد آخر ِ آن اتفاق ها آدم دوباره از جایی جوانه می زند و نگاهش به زندگی جورِ دیگری می شود. دارم به این یک دقیقه فکر می کنم که قرار است چه حرف هایی بشنوم توی ِ هر ثانیه اش. که قرار است به کدام یک از آرزوهام فکر کنم و امشب برایش دعا کنم که زودتر برسم به بودنش. دارم به این یک دقیقه فکر می کنم که چقدر می توانم خوشبخت باشم تویش. چقدر می توانم حافظ بخوانم و با هر غزلش هزار بار عاشق ِ حافظ شوم که شرح ِ حال می دهد نه شرح ِ زمان ِ حافظ را. دارم به یلدای ِ بیست و یک سالگی فکر می کنم که بیست و یک سالگی را تمام می کند و به من می گوید که تو یک سال ِ دیگر بزرگ شده ای.
مامان دارد میز شام را می چیند. از تلویزیون صدای ِ شهرام شکوهی می آید. زنگ ِ اس ام اس گوشی ام به صدا در می آید و سارا شب ِ یلدایم را تبریک می گوید. کسی بدقولی کرده است و حواس ش به من نیست. کسی توی ِ دلم دارد با من حرف می زند. کسی توی ِ دلم دلتنگ است. کسی توی ِ دلم دارد حرف می زند با خودش. کسی توی ِ چشم هایم دارد ستاره می چیند توی ِ این شب ِ طولانی. کسی توی ِ گوش هایم آواز ِ یلدا می خواند. کسی توی ِ قلبم دلهره دارد. دلهره ی بزرگ شدن. دلهره ی بیست و دو سالگی. دلهره ی بغض هایی که قرار است بیاید. دلهره ی روزهایی که قرار است زندگی کنم. دلهره ی شب های ِ یلدایی که قرار است بزرگ و بزرگ تر شوم. دلهره ی کسی که نیست، که قرار است بیاید، که بماند، بماند، بماند...
دونقطه:
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روز مهنت و غم رو به کوتهی آورد
گره خورد به:
شرحیات
+
نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۳۰ساعت 21:43 توسط زهرا منصف
|
این وقت ها نمی شود چیزی گفت...
این پست هم در وبلاگت کپی کن دوست عزیز!
|| اینکه مطلب کسی را کپی کنی و بدون ذکر منبع آن را نشر دهی یک دزدی است دوست عزیز. اینکه هر پستت نوشته و پست های وبلاگ هایی باشد که نویسنده های آن وبلاگ ها روحشان هم خبر ندارد که واژه هایشان، روانی قلمشان، نوشته های شخصیشان دارد دزدیده می شود یک کار ِ دور از انسانیت است دوست عزیز.. هرچند که دوست عزیز برای ِ شما واژه ی مناسبی نیست.||
+خوشبختانه وبلاگ مورد نظر حذف شد : )
گره خورد به:
شرحیات
+
نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۲۵ساعت 23:21 توسط زهرا منصف
|
دیشب طوفانی گذشت. به حرف هایِ مریم فکر می کردم که می گفت یک جاهایی وسط همین دل کندن ها، وسط ِ همین زنده شدن های ِ دوباره کم می آوری. می گفت که همه چیز دوباره از کنترل ت خارج می شود و حتا به این فکر می کنی که خودت را له تر کنی. دیشب یکی از همان گذرگاه های ِ طوفانی وسط ِ راه بود. فقط اشک بود و هق هق های ِ خفه ی زیر پتو. اشک هام که تمام شد ساعت 4 صبح بود. دل م می خواست اتاقم پنجره داشت و از پنجره، ساعت چهار ِ صبح ِ خیابان را تماشا می کردم. اما اتاق ِ من هیچ وقت پنجره نداشته و من هر وقت که دلم می خواست به آدم ها نگاه کنم از خانه می زدم بیرون و می رفتم به سمت مترو گلشهر و بعد مترو اکباتان و بعد هم متروی ولیعصر پیاده می شدم و می نشستم روی ِ یکی از صندلی های ِ سنگی تئاتر شهر. بعد به آدم ها نگاه می کردم. به خندیدن های غش غش ِ دخترهایی که موهایشان توی باد آشفته بود. به سیگارهای وینستون لایت ِ پسرهایی که با حوصله پک می زدند و وسط ش چند کلامی حرف بود که من فقط تکان لب هایشان را می دیدم. به آدم های ِ معروفی که گاه و بی گاه توی محوطه ی تئاتر شهر پیدایشان می شد. به صدای ِ حرف ها، به صدای ِ پای ِ آدم ها و به صدای ِ موسیقی ای که از پارک ِ دانشجو پخش می شد گوش می دادم و بعد می رفتم سمت یکی از کافه های اطراف ولیعصر. کافه تمدن یا قهوه قجری. یا اگر بیشتر حوصله داشتم تا وصال می رفتم. اما ساعت 4 صبح بود و نمی شد از خانه بزنم بیرون. چشم هام را بستم و آخرین باری را که رفته بودم کافه توی ِ ذهنم مرور کردم. همین چند روز پیش با مه شید. میز رو به روی ِ پنجره. کافه گرامافون. منوی ِ کافه صفحه های ِ گرامافون بود. وقتی مه شید منو را گرفت سمت م یاد ِ ظهرهای ِ تابستان ِ کودکی افتادم که بابا یک صفحه می گذاشت روی ِ گرامافون و سوزن را آرام می گذاشت روی ِ صفحه. دوتا صفحه بیش تر نداشتیم. یکی خواننده ی قدیمی زن بود و دیگری یک خواننده بود که با سوز ترکی می خواند. من ترکی بلد نبودم. بابا هم چند کلمه ای بیش تر بلد نبود اما این صفحه را دوست داشت. وقتی صفحه می چرخید من خیره می شدم به سوزن گرامافون که روی ِخطوط دایره وار می چرخید و صدای ِ خواننده را پخش می کرد. سوال ِ کودکی ام این بود که خواننده چطوری توی ِ صفحه به این نازکی جا شده! هیچ وقت از بابا نپرسیدم. به حرف های ِ مه شید فکر کردم. به بغض خودم که سُرش دادم توی ِ حنجره ام. به چیپس و پنیری که با مه شید خوردیم و مه شید هی می پرسید سس قرمز بریزم برات؟ دیوارهای ِ کافه یادم نمی آمد. فقط یادم آمد که میز کناریمان یک عالمه دختر بودند که داشتند از پسرهای ِ دانشگاه حرف می زدند و توی ِ این موضوع که کدام خوش تیپ تر است با هم اختلاف نظر داشتند! بعد به قدم زدن تا انقلاب فکر کردم. به تابلوی "حالا چرا؟" که پشت ِ ویترین ِ یکی از مغازه ها بود و به مه شید نشان ش دادم و گفتم بخریم ش برایِ مخاطب خاص و هر دو با هم خندیدیم! ساعت چهار و نیم صبح بود و من هنوز خوابم نمی آمد. اینباکسِ گوشی ام را باز کردم و آخرین اس ام اسی که برایم آمده بود را خواندم. "زهرا جانم به یادتم.." . غزلناز فرستاده بود. اس ام اس را قبلن خوانده بودم اما یادم نمی آمد که قبلن خوانده باشم ش. دیر بود که جواب غزل را بدهم. وبلاگم را باز کردم و نامه ی آنائیس به هنری میلر را خواندم و توی بند ِ آخرش دوباره بند ِ دلم لرزید. گوشی م را خاموش کردم و پتو را کشیدم روی سرم و به حرف مجتبا فکر کردم که برایم نوشته بود: بکن بنداز دور این دل تنگت رو...
*عنوان: فاضل نظریدونقطه: ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد
صیّاد رفته باشد
_حزین لاهیجی_
گره خورد به:
شرحیات
+
نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۱۷ساعت 16:58 توسط زهرا منصف
|